مهدى رحمانى ولوى / منصور جغتايى

474

تاريخ علماى بلخ ( فارسي )

ارسلان مجير الدّين بيلقانى را كه محسود او بود تربيت كرد . حكيم فاريابى مدت چهار سال بعد از اين واقعه در تبريز ماند و سرانجام در سال 598 ه . ق . ديده از جهان فروبست و در محلّه سرخاب تبريز در مقبرة الشعراء به خاك سپرده شد . زندگى حكيم ظهير الدّين فاريابى مانند اغلب شعراى هم‌وطنش در فقر و تنگدستى و هجرت و مسافرت گذشت . از اشعار فاريابى پيداست كه تنها در دورهء قزل ارسلان زندگى خوشى داشته است . او شعر و شاعرى را دوست داشت و به آن مباهات مىكرد ؛ چنان‌كه خود گفته است : چرا به شعر مجرّد مفاخرت نكنم * ز شاعرى چه بد آمد جرير و اعمش را حكيم فاريابى در اواخر زندگى از مجلس و دربار كناره گرفت و همان‌طوركه اشاره شد به طاعت و عبادت پرداخت . او مىگويد : صفيرها زده‌ام بر سر بساط سخن * چو بلبلان به سحرگه فراز سرو سهى كنون منم كه چو بازيگران چابك دست * نشسته‌ام ز جهان دست پاك و حقه تهى زندگانى ساده و بىآلايش و نيز تنگدستى او در اخلاق وى اثر كرده بود و به همين سبب غالب اشعارش روان و بىتكلّف است و معلوم است كه در عين تنگدستى ، حرص و طمع نداشته و داراى علوّ طبع و استغناى فطرى بوده است . در اغلب اشعار و قصايدش از روزگار گله كرده است ، چنان‌كه مىگويد : بهر نجات اهل هنر وقت آن شده‌ست * كاندر سرآيد ابلق ايام روزگار به گفته صاحب مجمع الفصحا ، حكيم ظهير الدّين فاريابى از شعراى مشهور و در شعر و شاعرى شيرين‌كلام و نازك‌خيال بود و بهترين معرّف او همان اشعار اوست كه در نهايت روانى و سلاست سروده و در لطافت و پسنديدگى جاى شهد و انگبين را گرفته است . « 1 » حكيم فاريابى ، ظاهرا در ادبيات عرب نيز يد طولايى داشت و قصايدى به عربى نيز سروده است ، از جمله قصيده‌اى با اين مطلع :

--> ( 1 ) - مجمع الفصحا ، ج 1 ، ص 330 ؛ لباب الالباب ، ج 8 ، صص 11 ، 355 .